خدا می بیند...
انتظار.....
ﻭﻗﺘﯽ ﺧﯿﺲ ﺍﺯ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺳﯿﺪﻡ … ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ
ﮔﻔﺖ : ﭼﺮﺍ ﭼﺘﺮﯼ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻧﺒﺮﺩﯼ؟ … ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ
ﮔﻔﺖ : ﭼﺮﺍ ﺗﺎ ﺑﻨﺪ ﺁﻣﺪﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺻﺒﺮ ﻧﮑﺮﺩﯼ؟ …
ﭘﺪﺭﻡ ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﮔﻔﺖ : ﺗﻨﻬﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺳﺮﻣﺎ ﺧﻮﺭﺩﯼ
ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺷﺪ …
ﺍﻣﺎ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﻮﻫﺎﯼ
ﻣﺮﺍﺧﺸﮏ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﮔﻔﺖ … ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺍﺣﻤﻖ …
ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ
ﻣﻌﻨﯽ ﻣﺎﺩﺭ …
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر ۱۳۹۲ ساعت 9:50 توسط Mohammad Saleh Tavakoli |
گفتند: عشق چیست؟
گفتم: آتش.
گفتند: آن را دیده ای؟
گفتم: نه...در آن سوخته ام...
محمد صالح توکلی
خانه
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین نوشته ها
نوشتههای پیشین
بهمن ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
مهر ۱۳۹۲
شهریور ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تیر ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
اردیبهشت ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهریور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تیر ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
اردیبهشت ۱۳۸۹
فروردین ۱۳۸۹
آرشیو موضوعی
ارتش زد بازي....صالح
پیوندها
اخردنيا
شکوفه های عشق
هميني كه هست
کنج
موج غریب...
BLOGFA.COM