فقط مرا پرستش کنید!

به نام خالق بی همتا

جوانی بود مغرور و مست از گناه، دلخوش به دنیا، گریزان از خدا.

روزی خود را از گناهی محفوظ داشت، با خود گفت ای خدای نادیده این کار را فقط برای تو کردم، غروب هنگام بود، ناگهان پاهای جوان لرزید، به زمین افتاد، بلور اشک با فشار بغض از چشمانش جاری شد، نا خود آگاه روی دلش را به جانب خدا کرد و گفت:

خدایا فرسنگها از تو دورم آیا صدایم را می شنوی؟

سر به زیر افکند و گفت: خدایا خیلی گنه کارم، آلوده ام، گریه امانش نمی داد.

با صدایی لرزان گفت خدایا منو ببخش.

ناگهان همه جا پیش چشمانش سفید شد، قطره های نور از آسمان بر سرش باریدن گرفت.

انگار زمان از حرکت باز ایستاده بود، گریه اش شدت گرفت، شانه هایش می لرزید، دیگر نمی توانست خود را کنترل کند، گریه اش به هق هق تبدیل شده بود، جوان نزدیک به یک ساعت گریست و فقط می گفت خدایا مرا ببخش.

بعد که آرام شد حس کرد تغییر کرده، به بالین رفت و راحت خوابید. صبح که چشمانش را گشود یاد خدا افتاد، آمد آب بنوشد یاد خدا افتاد، درختان را دید یاد خدا افتاد، پرندگان و گلها انسانها آسمان زمین سنگ هر کجا می نگریست خدا را می دید.

جوان گفت: خدایا با من حرف بزن، ندایی شنید که گفت قرآن بخوان،

اینچنین خدا دست جوان را گرفت و با خود برد، آری دلش را ربود.

جوان گفت : خدایا چه خواسته ای از من داری؟ ندا رسید: فقط مرا بپرست و از من بخواه.

خدایا شکر و سپاس فقط لایق توست، همه ما را ببخش و بیامرز و به راه خودت دعوت کن.




سه پرسش سقراط

یا هو ...

هر زمان شایعه ای رو شنیدید و یا خواستید شایعه ای را تکرار کنید این فلسفه را در ذهن خود داشته باشید!
در یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود. روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود،با هیجان نزد او آمد و گفت:سقراط میدانی راجع به یکی ازشاگردانت چه شنیده ام؟
سقراط پاسخ داد:"لحظه ای صبر کن.قبل از اینکه به من چیزی بگویی از تومی خواهم آزمون کوچکی را که نامش سه پرسش است پاسخ دهی."مرد پرسید:سه پرسش؟

سقراط گفت:بله درست است.قبل از اینکه راجع به شاگردم بامن صحبت کنی،لحظه ای آنچه را که قصدگفتنش را داری امتحان کنیم.
اولین پرسش حقیقت است.کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟

مرد جواب داد:"نه،فقط در موردش شنیده ام."

سقراط گفت: بسیار خوب،پس واقعا نمیدانی که خبردرست است یا نادرست.
حالا بیا پرسش دوم را بگویم،"پرسش خوبی" آنچه را که در موردشاگردم می خواهی به من بگویی خبرخوبی است؟"مردپاسخ داد:"نه،برعکس…"

سقراط ادامه داد:"پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی درمورد آن مطمئن هم نیستی بگویی؟ "مردکمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.
سقراط ادامه داد:"و اما پرسش سوم سودمند بودن است.آن چه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟

"مرد پاسخ داد:"نه،واقعا…"

سقراط نتیجه گیری کرد:"اگرمی خواهی به من چیزی رابگویی که نه حقیقت دارد و نه خوب است و نه حتی سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من می گویی؟




خرقه ای هزار میخ

یا لطیف ...

درویش خرقه ای هزار میخ پوشیده بود .
ذکر می گفت و می رفت و فکر می کرد ،
آسمان چه نزدیک است و خدا ، توی مشتش .
فکر می کرد فرشته ها بال پهن کرده اند و او رویشان راه می رود .
فکر می کرد که چقدر فرق دارد با این ، با آن ، با همه کس .
بر سر راهش سگی خوابیده بود .
درویش با چوب دستی اش به او زد تا کناری برود .
سگ دردش آمد و ناله ای کرد و به کناری رفت .
پسرکی از آن حوالی می گذشت .
درویش را دید و چوبش را و اینکه چگونه سگی را زد و چگونه او ناله کرد .
پسرک آمد و کنار سگ زانو زد ،
و از تکه نانی که داشت به او داد ،
و به درویش گفت :
کاش خرقه هزار میخ نپوشیده بودی
و کاش خیال نمی کردی که فرشته ها برایت بال پهن کرده اند ،
اما ای کاش می دانستی که نباید کسی را بیازاری ،
حتی اگر سگی باشد ، خوابیده بر راهی
پسرک رفت و سگ هم در پی اش .
درویش ماند و آن خرقه هزار میخ اش .
اما آسمان دور بود و خدا در مشتشت نبود و فرشته ها بالهایشان را جمع کرده بودند .
درویش کنار راه نشست .
خرقه هزار میخ اش را در آورد و گریست .....


خانم عرفان نظر آهاری



دانه عشق و محبت را در دل بکاریم!

روزی روزگاری....پادشاهی سه پسر داشت و باید از بین آنها یکی را به عنوان ولیعهد خود انتخاب می کرد. انتخاب مشکلی بود چون هر سه پسر بسیار زیرک و شجاع بودند. با وزیر خود مشورت کرد و .... هر سه پسر را نزد خود خواست و به هر کدام یک کیسه دانهء گل داد و گفت: من مدتی به سفر می روم و از شما انتظار دارم تا وقتی برمی گردم این دانهء گلها را تر و تازه به من باز گردانید. و هر کس بهتر از دیگران از آنها مواظبت کند ولیعهد من خواهد بود. پسر اول دانه ها را در صندوقچه ای آهنین گذاشت و درش را مهر و موم کرد. پسر دوم آنها را به بازار برد و فروخت و نزد خود اندیشید وقتی پدرم بازگشت به بازار میروم و دانه های تازه میخرم و به او بازمیگردانم. پسر سوم دانه ها را به باغچه برد و همه را کاشت.
بعد از مدتی پدر از سفر بازگشت.

پسر اول در صندوقچه را باز کرد. تمام دانه ها پوسیده و از بین رفته بودند. پسر دوم زود به بازار رفت و دانه های تازه خرید و به نزد پدر آورد. پادشاه کار او را تحسین کرد. و اما پسر سوم پدر را به باغچه برد و گلهای شاداب را نشانش داد و گفت: به زودی همهء گلها تخم تازه خواهند داد و آن دانه ها را به شما خواهم داد.

.پدر به هوش و زیرکی پسرسوم آفرین گفت و او را به عنوان ولیعهد خود انتخاب کرد. این دقیقا کاری بود که با دانهء گل باید میکرد.
دانهء گل برای کاشتن و پرورش دادن و استفاده از زیبایی و عطر آن است. و درون همه  ما خداوند دانه های استعداد های بسیاری گذارده است. آنها را در صندوقچه نگذاریم تا از بین بروند. به بطالت هم از دستشان ندهیم.

بلکه آنها را بکاریم و آبیاری کنیم و پرورش دهیم تا هر کدام گیاهی سبز شاداب و باطراوت شوند. و اگر شجاعت به سلطه گرفتن نفس مان را داشته باشیم روزی این گیاه به گل خواهد نشست. گلی زیبا و معطر!


خاطرات یه دختر دیوونه!!!!!!!!!!

اگه قراره فردا من فرتی بمیرم....باید خنگ باشم دنیارو جدی بگیرم!

دلم میخواست:دنیا خانه ی مهرومحبت بود!

دلم میخواست:مردم،در همه احوال باهم آشتی بودند!

طمع در مال یکدیگر نمی کردند!

کمر بر قتل یکدیگر می بستند!

مراد خویش را در نامرادی آی یکدیگر نمی جستند،

از این خون ریختن ها،فتنه ها،پرهیز می کردند!

چو کفتاران خون آشام،کمتر چنگ و دندان تیز میکردند!

(فریدون مشیری)

یادش بخیر...

بچه که بودیم وقتی فیلمی میداد که توش صحنه آی بد(نیش)داشت،ننه بابا مون می اومدن

میزدن یه کانال دیه...

بهدشم دیه نمیتونستیم اون فیلم یا سریال رو نیگاه کنیم!

حالا خودمون شدیم فیلم و زندگی شده کارگردان!

هی میآد جلو یگه پا بده وگرنه بازم کاری میکنم رو سرت آتیش بباره!

مام میگیم :نـــــــــــــــــــــه!

اونم میگه:باشه،آتیش بدختی فلاکت بریز سرش!(نیش)

مام آخرش پا میدیم!(نیش تلخ)

خو دنیا همینه دیه!

من در کل یه چند وقتی میشه همینم دیه!

حوصلم از دست دنیا سر رفته!

شیرین خره دیروز زنگ زده برداشتم.

اون:سلام چرا گوشیت رو خاموش میکنی و برنمیداری؟

من:دوس دارم!چی شده؟

اون:ستایش رو دزدیدن!

من:(خنده فجیح)

اون:گوشیش و زدن بهد مامانش رفت دنبال یارو ستایشم سوار ماشین یه زنه شد.الآن ۲ ساعته

نیومده خونه.

من:باشه خودافظ.

بهد میرم دم آیینه.

پیشونیم رو می نگرم!

میگم :من نمیبینم روی پیشونیم نوشته باشه خر!


 nightmelody-com-1098.jpg

 دخ(آ)ن۱=۱ شنبه داشتم bbc رو نیگاه میکردم.

یه خانومی بود ،اسمش هدایت بود.

 فیلم می ساخت.(از نوع کوتاهش)

اینـــــــــــــــــــقدر فیلمآش قشنگ بودآ!

از صادق هدایتم خوشش میاومد!

یهنی یه چیزی بودآ!

خیــــــــــــلی قشنگ.

چند تا فیلمش رو نشون داد.

یکی از فیلمآش(مستند) درباره ی بازی آیی بود که بچه آ دوره ی جنگ می کردند.

با آدمآی مختلف حرف میزد بهد تو همون سن بزرگ سالی اون حرفایی که میزدند رو خود اون آدما

بازسازی میکردند!(تکرار تاریخ!)

اصن من تا الآن فیلم به این قشنگی ندیده بودم!

دخ(آ)ن۲=گلی وبش رو حذف کرد!

چراش رو نمیدونم!

من گــــــــــــــــــــلی رو موخوام!

دخ(آ)ن۳=مردن بی رویا قشنگ تر از زندگی یه!

دخ(آ)ن۴=آقای دنیا واستا میخوام پیاده بشم!

دخ(آ)ن۵=امروز یه دکی یه که همیشه میرفتیم پیشش مرد...

خدا بیامرزتش...(میمیری یه فاتحه بفرستی!؟)

البته مرد خوبی بود ولی پشت سر هم حرف میزد!

از دوره ی شاه تا الآن....

خودمون کم بدبختبی داریم!

دخ(آ)ن۶=اینقدر نوشتین ما خونمون زد بالا منم دیه از اون عسکآ نذاشتم(نیش)

دخ(آ)ن۷ =بهدن خفر میشین!

دخ(آ)ن۸=آهنگ  iranian girl خیلی جیگره!

برین گوش بدین(نیش)

دخ(آ)۸ن=در پناه رب...خو دیه بدرود!

فقط ایتالیای چهار ستاره.....

 

The 2010 World Cup is the 19th in a series of tournaments that have been taking place every four years (with a break in the 1940s) since 1930.

 

1934: Italy
Teams: Czechoslovakia v Italy
Final score: 1-2