لطفا ارشیو وبلاگ در ماه مرداد را ببینید و مهم تر از اون

نظر یادتون نره!!

خدایا ! دانایی را چراغ راهمان کن .

بسم الله نور ...

جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت. شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد...

خورشید ، تاریکی را می شست . می برد و شیطان برای آوردن تاریکی هی راه بین جهنم و روز را می رفت و برمی گشت. و این خسته اش کرده بود.

شیطان روز را نفرین می کرد. روز را که راه را از چاه نشان می داد و دیو را از آدم.
شیطان با خودش می گفت: کاش تاریکی آنقدر بزرگ بود که می شد روز را و نور را و خورشید را در آن پیچید یا کاش …
و اینجا بود که شیطان نابینایی را کشف کرد: کاش مردم نابینا می شدند. نابینایی ابتدای گم شدن است و

گم شدن ابتدای جهنم.

***
اما شیطان چطور می توانست همه را نابینا کند! این همه چشم را چطور می شد از مردم گرفت!
شیطان رفت و همه جهنم را گشت و از ته ته جهنم جهل را پیدا کرد. جهل را با خود به جهان آورد. جهل ، جوهر جهنم بود.
***
حالا هر صبح شیطان از جهنم می آید و به جای تاریکی، جهل روی سر مردم می ریزد و جهل ، تاریکی غلیظی است که دیگر هیچ خورشیدی از پس اش بر نمی آید.
چشم داریم و هوا روشن است اما راه را از چاه تشخیص نمی دهیم .
چشم داریم و هوا روشن است اما دیو را از آدم نمی شناسیم.
وای از گرسنگی و برهنگی و گمشدگی.
خدایا ! گرسنه ایم ، دانایی را غذایمان کن.
خدایا ! برهنه ایم ، دانایی را لباس مان کن.
خدایا !گم شده ایم ، دانایی را چراغ مان کن.
***
حکیمان گفته اند: دانایی بهشت است و جهل ، جهنم.
خدایا ! اما به ما بگو از جهنم جهل تا بهشت دانایی چند سال نوری ، رنج و سعی و صبوری لازم است !؟


نویسنده : خانم عرفان نظر آهاری


ایمان به امید

یا هو ...

آموختن آسان نیست !
خستگی هر آن در کمین است .

آزرده میشوی ، احساس شکست میکنی .

شک می کنی که رها کنی و بگذری .

می خواهی بر کناره روی و وانمود کنی که اتفاقی نیافتاده .

اما نه !

           تو بازنده نیستی

                                       که یک مبارزی !
پیش از آنکه برنده باشیم باید بازنده باشیم .

باید گاه بگرییم تا بتوانیم روزی بخندیم .

باید آزرده باشیم تا روزی توانمند باشیم .

اگر پیوسه بکوشی و ایمان داشته باشی ،

در پایان ، پیروزی از آن تو خواهد بود !

 

" آن دیویس "


هاجر!

 

بامداد روز دهم ماه ذی الحجه ابراهیم به هاجر گفت با فرزندم باید به مهمانی دوستی بروم. او را لباسی فاخر و جامه زیبا بپوشان. هاجر لباس نو به او پوشاند و روی و مویش را شسته و شانه کرد و او را بوسید و بویید و گفت:

عزیز مادر! نمی دانم که تو را به کدام میهمانی می برند اما از گیسوی تو بوی پریشانی می شنوم. ابراهیم از هاجر کارد و ریسمانی طلبید. هاجر از شنیدن این درخواست فکرش پریشان و آزرده شد و به حضرت ابراهیم عرضه داشت که در میهمانی به این گونه چیزها نیازی نیست.

ابراهیم فرمود: شاید نیاز به قربانی کردن باشد و قربانی کردن بدون کارد و ریسمان سخت و دشوار است. ابراهیم و اسماعیل با هاجر وداع کرده و به راه افتادند.

بعد از گذشت اندک زمانی شیطان به صورت پیر مردی به نزد هاجر آمد و گفت: مرد کهنسالی را دیدم، آیا او را می شناسی؟ هاجر گفت: او شوهرم ابراهیم است. شیطان گفت: همراه او جوانی را دیدم، آیا او را می شناسی؟ هاجر گفت: او فرزندم اسماعیل است. شیطان گفت: ابراهیم را دیدم در حالی که اسماعیل جوان را خوابانده و چاقو را بر حنجره اش گذاشته می خواهد او را ذبح کند. هاجر گفت: دروغ می گویی، ابراهیم مهربانترین مردم است چگونه می خواهد پسرش را ذبح کند؟

شیطان گفت: به خداوند آسمان وزمین و به خدای کعبه قسم می خورم که او اسماعیل را خوابانده بود و می خواست ذبح کند. هاجر گفت چرا می خواست او را ذبح کند؟ شیطان گفت: ابراهیم گمان می کند که خداوند به او امر کرده است. هاجر گفت: بر ابراهیم شایسته است که پروردگارش را عبادت کند. خلیل الرحمن دروغ نمی گوید اگر فرمان خداوند متعال این چنین باشد هزار جان هاجر و فرزندان هاجر فدای حق باد.

درود خداوند بر هاجر حق پرست

درود



موثرترین ابزار شیطان

بسم الله جمیل

پناه می بریم به خدای مهربان از شر شیطان رجیم

 

 

به روایت افسانه‌ها روزی شیطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد.
 او ابزارهای خود را به شكل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبی و دیگر شرارت‌ها بود.

ولی در میان آنها یكی كه بسیار كهنه مستعمل به نظر می‌رسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد ...
كسی از او پرسید: این وسیله چیست؟ 
شیطان پاسخ داد :
این نومیدی و افسردگی است .
 آن مرد با حیرت
 گفت: چرا این قدر گران است؟
شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون این مؤثرترین وسیله من است. هرگاه سایر ابزارم بی‌اثر می‌شوند، فقط با این وسیله می‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه كنم و كاری را به انجام برسانم.

 اگر فقط موفق شوم كسی را به احساس نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم، می‌توانم با او هر آنچه می‌خواهم بكنم.

من این وسیله را در مورد تمامی انسان‌ها به كار برده‌ام . به همین دلیل این قدر كهنه است .




زیباترین دست خط دنیا










دست خطی زیبا تر از طبیعت زیبای خدا سراغ دارید ؟

ایستگاه دنیا

بسم الله نور

 

از اتوبوس پیاده شد و به سمت پارک رفت. وقتی به در ورودی پارک رسید، نگاهی عمیق به پارک، به درختان و آسمانش انداخت؛ خواست که وارد پارک شود و کمی در آنجا قدم بزند و خاطراتش را مرور نماید اما نگاه درختان پارک اینگونه می‏نمود که از آمدنش به آنجا ناراضی بودند؛ بادی عجیب از سمت پارک به سویش می‏دمید. از تصمیمش منصرف شد، حس کرد که طبیعت پارک، او را نمی‏پذیرد. خود منتظر چنین برخوردی بود به سمت ایستگاه مترو به راه افتاد.

 

***

وقتی وارد قطار شد درهای قطار بسته شدند. گویی قطار منتظر او بود تا حرکت نماید. در داخل قطار جایی برای نشستن پیدا کرد.

نشست و چشمانش را بست و به خواب عمیقی فرو رفت.

***

صدایی مهربان او را از خواب بیدار می‏کرد: ((بیدار شو پسرم.))

چشمانش را گشود، پیرمرد خوش‏سیمایی را دید که به او لبخند میزند.

-         پسرم! ببخشید بیدارت کردم ایستگاه بعدی باید پیاده شوی. گفتم نکند خواب بمانی!

-         تشکر آقا.

قطار ایستاد و پیرمرد به سمت قطار رفت تا پیاده شود. در این حین پسرک به اطرافش نگاه کرد، کسی به جز پیرمرد آنجا نبود! به خودش گفت: (( از کجا می‏دانست که من می‏بایستی ایستگاه بعد پیاده شوم.))

تا خواست پیرمرد را صدا بزند، درهای قطار بسته‏شدند و پیرمرد را دید که بیرون از قطار با او خداحافظی می‏کند. در این فاصله کوتاه توانست اشک‏های پیرمرد را نیز ببیند. ناگهان صدایی در داخل قطار گفت: ((ایستگاه بعد برزخ.))

ترس تمام وجود پسرک را فراگرفت. در کابین‏های قطار شروع به دویدن کرد، تا به راننده قطار برسد و از او بخواهد تا قطار را نگه دارد. اما قطار پایانی نداشت. شروع کرد به اشک ریختن و خودش را دیوانه‏وار به اتاقک قطار می‏کوبید. فریاد می‏زد نگه دارید، نگه دارید، من برای رفتن آماده نمی‏باشم، من هنوز جوانم، من می‏بایست جبران کنم.

دیگر توانی نداشت بر روی کف قطار نشست و زیر لب گفت: (( چه کنم با این همه گناه))

انگار هرچه قطار جلوتر می‏رفت اعمال خود، چه خوب و چه بد را بهتر درک می‏کرد.

لحظه‏ای به خودش آمد: (( اینجا آخر کار نیست، پیرمرد من را بیدار نکرد که فریاد بزنم، خدا خود خواسته‏است که من در اینجا باشم، خدا خود خیر و صلاح من را در این دیده، می‏بایستی به او توکل کنم، زمان کمی به من داده شده تا با خدای خویش رازو نیاز کنم، از او طلب مغفرت نمایم، پسر وجدت کجا رفته، امیدت کجا رفته، او رحمان و رحیم است ....................... ))

دستانش را تا آنجا که می‏توانست بالا برد، چشمانش را بست و فریاد زد: (( خدایا راضیم به رضای تو............))

کسی او را تکان می‏داد:

-         بیدارشو! ایستگاه آخر!

پسرک چشمانش را باز کرد. مسافران در حال پیاده‏شدن از قطار بودن.

روبروی خود روی دیوار قطار تابلویی را دید که روی آن نوشته بود:

 

گزیده‏ای از نهج‏البلاغه:

 

به خاطر داشته باش

 

آرام باش، توکل‏کن، تفکر کن

 

سپس آستین‏ها را بالا بزن

 

آنگاه دستان خدا را می‏بینی

 

که زودتر از تو دست به‏کار‏شده‏است.

 

اشک در چشمانش جمع‏شد. خدا را شکر کرد و در ایستگاه دنیای درونش دوباره پیاده‏شد .



مزد

«به نام خداوندگار کریم»

حبیب عجمی (ایرانی) که روزی ربا خوار و سرمایه دار بود به لطف خدا توبه کرد که داستان درازی دارد اما بعد از توبه:

مالها که از مردم گرفته بود، همه باز داد و قباله ها را بازپس گرداند. تا چنان شد که هیچ مال و ملکی برای حبیب نماند. سرانجام چادر زنش را به یکی داد و پیراهن خودش را به یکی دیگر.

بر لب فرات صومعه ای ساخت و بیشتر وقتها در آنجا به عبادت مشغول می شد و دست خالی به خانه باز می گشت و چون زنش می پرسید که «حبیب چیزی نیاوردی؟»، می گفت: آنکس که من برای او کار می کنم بسیار کریم است و من از کرم او شرم دارم که چیزی بخواهم. او خود چون وقتش فرا رسد همه مزد من بدهد و برای دلخوشی زنش می گفت: آن کریم می گوید که مزد من بعد از ده روز می دهد.

حبیب این سخن بگفت و به عبادت در صومعه مشغول شد تا ده روز تمام شد. روز دهم با اندیشه و ترس به سوی خانه می رفت و هیچ نمی دانست چه بگوید؟! چون به در خانه رسید بوی طعام پخته می آمد. تا به درون رفت، زنش گفت: این خداوندگار تو عجب کرامتی دارد. امروز حمالی فرستاده با یک خروار آرد و حمالی دیگر با یک گوسفند کشته و پوست برکنده و حمالی دیگر با عسل و روغن و همچنین جوانی که سیصد درهم پول نقد آورده بود و می گفت: این همه خداوندگار حبیب فرستاده است و می گوید به حبیب بگویید تا در کار افزاید تا ما نیز در مزد او بیفزاییم.

حبیب تا این سخن شنید بکلی از دنیا روی برگرداند و در کار عبادت بیفزود تا از بزرگان عالم معنی شد.

                                                                                   تذکرة الاولیاء عطار نیشابوری


هو المعشوق

 

الهی

از سرگشتگی های دنیا و روز گار
خسته و دل نگرانم
می خواهم دیوار های فاصله را کنار بزنم
چرا که به این ایمان و باور رسیده ام که هیچ کس
جز تو فریاد رسم نیست
و نزدیکتر از تو به من وجود ندارد
پس جوانه های یادت را
با اشک ندامت چشمانم
دوباره شکوفا میکنم
امید که پذیرا باشی


دوچرخه سواری با خدا

یا لطیف ...

من در ابتدا خداوند را یك ناظر ؛ مانند یك رئیس یا یك قاضی میدانستم كه دنبال شناسائی خطاها ئی است كه من انجام داده ام و بدین طریق خداوند میداند وقتی كه من مردم ؛ شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم .

وقتی قدرت فهم من بیشتر شد؛ به نظرم رسید كه گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یك دوچرخه دو نفره است و دریافتم كه خدا در صندلی عقب در پا زدن به من كمك میكند.

نمیدانم چه زمانی بود كه خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض كنیم؛ از آن موقع زندگی ام بسیار فرق كرد؛ زندگی ام با نیروی افزوده شده او خیلی بهتر شد؛ وقتی كنترل زندگی دست من بود من راه را می دانستم و تقریبا برایم خسته كننده بود ولی تكراری و قابل پیش بینی و معمولا فاصله ها را از كوتاهترین مسیر می رفتم.

اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت؛ او بلد بود از میانبرهای هیجان انگیز و از بالای كوهها و از میان صخره ها و با سرعت بسیار زیاد حركت كند و به من پیوسته می گفت : « تو فقط پا بزن ».

من نگران و مظطرب بودم پرسیدم « مرا به كجا می بری ؟ » او فقط خندید و جواب نداد و من كم كم به او اطمینان كردم !
وقتی می گفتم : « میترسم » . او به عقب بر میگشت و دستانم را می گرفت و من آرام می شدم .
او مرا نزد مردمی میبرد و آنها نیاز مرا بصورت هدیه میدادند و این سفر ما، یعنی من وخدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شدیم .

خدا گفت : هدیه را به كسانی دیگر بده و آنها بار اضافی سفر زندگی است و وزنشان خیلی زیاد است؛ بنابراین من بار دیگر هدیهها را به مردمانی دیگر بخشیدم و فهمیدم « دریافت هدیه ها بخاطر بخشیدن های قبلی من بوده است » و با این وجود بار ما در سفر سبك تر است .

من در ابتدا در كنترل زندگی ام به خدا اعتماد نكردم؛ فكر میكردم او زندگی ام را متلاشی میكند؛ اما او اسرار دوچرخه سواری « زندگی » را به من نشان داد و خدا میدانست چگونه از راههای باریك مرا رد كند و از جاهای پر از سنگلاخ به جاهای تمیز ببرد و برای عبور از معبرهای ترسناك پرواز كند.

و من دارم یاد می گیرم كه ساكت باشم و در عجیب ترین جاها فقط پا بزنم و من دارم ازدیدن مناظر و برخورد نسیم خنك به صورتم در كنار همراه دائمی خود « خدا » لذت میبرم و من هر وقتی نمیتوانم از موانع بگذرم؛ او فقط لبخند میزند و می گوید : « پابزن »


منبع مطلب: غذای روح - مارك ویكتور هانس و جك كنفیلد


سخنان ناتمام خدا

 

«به نام خالق عشق»

بگو: «اگر دریا براى كلمات پروردگارم مركب شود، پیش از آنكه كلمات پروردگارم پایان پذیرد، قطعاً

دریا پایان مى‌یابد، هر چند نظیر آن دریاها را به مدد بیاوریم.» بگو: «من هم مثل شما بشرى

 هستم ولى‌ به من وحى مى‌شود كه خداى شما خدایى یگانه است. پس هر كس به دیدار

پروردگار خود امید دارد باید به كار شایسته بپردازد، و هیچ كس را در پرستش پروردگارش شریك

نسازد.»

(109 - 110 سوره زیبای کهف)

سخنان جالب از گابریل گارسیا مارکز

به نام حضرت دوست

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم


در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن


در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود آن را می سازد

در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را كه میل دارد نیز بخورد

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ، به رشد و كمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست

منبع



شمشیربازی با خدا

عاشق شد و خدا شمشیری به او داد، که عشق شمشیربازی است. شمشیری نه برای آن که بزند و نه برای آن که بکشد و نه برای آن که زخم بگذارد و خون بریزد. شمشیری تنها برای آن که بداند عشق، بازی است. بازی ای بسیار سخت و بسیار ظریف و بسیار خطیر.

خدا شمشیری به او داد تا بداند دیگر نه نشستن جایز است و نه خوابیدن و نه آسودن. زیرا آن که شمشیری دارد باید در معرکه باشد؛ هشیار در میانه میدان.
اما آن شمشیر که خدا در آغاز به عاشقان می دهد، شمشیر چوبین است. زیرا که عشق در ابتدا به این و آن است و به کسان و ناکسان است. اما نه زخم شمشیرهای چوبی، چندان کاری است و نه درد شمشیرهای چوبی، چندان عمیق و نه مرگ با شمشیرهای چوبی، چندان مرگ. جهان اما میدان شمشیربازان چوبینی است. و بسیاری به زخم شمشیرهای چوبی از پا می نشینند. بسیاری به شکستن شمشیرهای چوبی شان دست از بازی می کشند. و بعضی چنان فریفته این بازی اند و چنان سرگرم، که گمان نمی برند بازی ای بزرگ تر نیز هست و حریفی قَدرتر و شمشیری بُراتر.
و این زمین آکنده است از شمشیرهای چوبی شکسته و شمشیرهای موریانه خورده و شمشیرهای زینتی بی کار آویخته بر دیوار.
هرچند بازی با شمشیرهای چوبی را هم لذتی است و شوری و شادی ای؛ اما چه شکوه ناچیزی دارد این بازی که شمشیرش چوبی است و حریفش این و آن میدانش به این کوچکی.
اما گریزی نیست که عاشقان، بازی را به شمشیری چوبی آزموده می شوند و آماده.
و آن کس که به نیکویی از عهده بازی با شمشیرهای چوبی برآید، کم کم سزاوار آن می شود که خدا شمشیری راستین به او بدهد؛ بُرنده و برهنه. و آن گاه است که خدا خود به میدان می آید تا حریف، عاشق شود و همبازی اش. و آن که با خدا شمشیربازی می کند، می داند که هرگز نخواهد برد. او برای باختن آمده است. اما چه لذتی دارد این بازی؛ بازی با خداوند. و چه شورانگیز است زخم این شمشیر و چه شیرین است درد این شمشیر و چه خوش است مرگ، زیر چکاچک رقص این شمشیر.
و عاشقان می دانند که زندگی چیزی نیست جز فرصت شمشیربازی با خدا.

خانم عرفان نظرآهاری

داستان زندگی محمد یونس

مادر ترزا :

تنها معدودی ازما می توانیم کارهای بزرگ انجام بدهیم اما گر همه ما عشق داشته باشیم می توانیم کارهای کوچک فراوان انجام دهیم                                                                     .             

***

داستان زیر داستان زندگی محمد یونس است . این داستان را از زبان خودش میشنویم تا ببینیم او چگونه توانست موثر باشد و در دنیای پیرامون خودش تاثیر گذارد . پنداره محمد یونس برای رسیدن به دنیایی که در آن فقر وجود نداشته باشد ،در یكی از خیابانهای بنگلادش صورت خارچی پیدا كرد.


 موضوع از بیست و پنج سال پیش آغاز شد. من در یكی از دانشگاههای بنگلادش اقتصاد درس می دادم. كشور دچار قحطی بود. احساس بسیار بدی داشتم . من در كلاس نظریه های پر آب و رنگ اقتصادی را درس می دادم. اما وقتی بیرون از كلاس می رفتم ، چشمم به بدنهای نحیف و اسكلت گونه ای می افتاد كه انتظار مرگ را می كشیدند.
 احساس كردم آنچه آموخته ام و آنچه درس می دهم حكایات واقعی نیستند و برای زندگی مردم معنا و مفهومی ندارند. از این رو خواستم ببینم مردم در دهكده مجاور دانشگاه چگونه زندگی می كنند. می خواستم بدانم آیا به عنوان یك انسان كاری هست که بتوانم مرگ این قحطی زده ها را به تعویق بیندازم، آیا می توانم حتی اگر شده به یك نفر كمك كنم.
 حادثه ویژه ای به من جهت گیری خاصی داد. زنی را ملاقات كردم كه چهار پایه ای از جنس بامبو درست می كرد. بعد از صحبتی كه با او كردم فهمیدم روزی دو سنت درآمد دارد. باور نمی كردم كسی بتواند با این شدت كار كند، چهارپایه هایی به این زیبایی بسازد، و پولی در این حد ناچیز دریافت كند. او گفت چون پول ندارد كه چوب بامبو بخرد و چهارپایه درست كند، مجبور شده از كسی پول قرض بگیرد. این تاجر گفته تنها در صورتی این پول را به زن قرض می دهد كه چهارپایه های ساخته شده را تنها به او بفروشد، آن هم به قیمتی كه او می گوید.
 این دلیل قیمت ارزان چهارپایه ها بود. در واقع آن زن كارگر جیره خوار آن تاجر بود. پرسیدم كه هزینه تهیه چوب بامبو چقدر است، و او گفت حدود 20 سنت، و اگر چوب خیلی خوب بخواهد 25 سنت. با خود گفتم مردم محتاج 20 سنت هستند و كسی به آنها كمك نمی كند. با او صحبت كردم و گفتم كه می توانم این 20 سنت را به او بدهم. اما فكر دیگری به ذهنم رسید.

تصمیم گرفتم فهرستی از كسانی كه این مقدار پول نیاز نداشته تهیه كنم. به اتفاق یكی از دانشجویانم چند روزی به دهكده مجاور رفتیم معلوم شد كه چهل و دو نفر وضعیت آن زن را دارند. وقتی پول مورد نیاز آنها را با هم جمع زدم، به شدت جا خوردم . رقم به 27 دلار رسید. از خودم خجالت كشیدم كه در جامعه ای زندگی می كنم كه نمی تواند به چهل و دو انسان پر تلاش و سختكوش و در ضمن ماهر، 27 دلار بدهد.

برای نجات از این احساس شرمندگی، از جیبم 27 دلار در آوردم و آن را به دانشجویی دادم و گفتم :(( این پول را به آن چهل و دو نفری كه ملاقات كردیم بده. به آنها بگو این یك وام است ، وقتی توانایی اش را پیدا كردند پول را به من پس بدهند. آنها می توانند محصولاتشان را به هر كس و در هر كجا كه پول بهتری بدهد بفروشند)).




خوشبختی خطر کردن است .

یا هو ...

دلبسته ی کفش هایش بود. کفش هایش که یادگار سالهای نوجوانی اش بودند. دلش نمی آمد دورشان بیندازد. هنوز همان ها را می پوشید. اما کفش ها تنگ بودند و پایش را می زدند. قدم از قدم اگر بر می داشت تاولی تازه نصیبش می شد.

سعی می کرد کمتر راه برود که رفتن دردناک بود.

می نشست و زانوانش را بغل می گرفت و می گفت: خانه کوچک است و شهر کوچک و دنیا کوچک.

می نشست و می گفت: زندگی بوی ملامت می دهد و تکرار. می نشست و می گفت: خوشبختی ، تنها یک دروغ قدیمی است.

او نشسته بود و می گفت که پارسایی از کنار او رد شد. پارسا پا برهنه بود و بی پای افزار. او را که دید لبخندی زد و گفت: خوشبختی دروغ نیست اما شاید تو خوشبخت نشوی زیرا خوشبختی خطر کردن است و زیباترین خطر، از دست دادن.

تا تو به این کفش های تنگ آویخته ای ، دنیا کوچک است و زندگی ملال آور. جرات کن و کفش تازه به پا کن. شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده ای.

اما او رو به پارسا کرد و به مسخره گفت: اگر راست می گویی پس خودت چرا کفش تازه به پا نمی کنی، تا پابرهنه نباشی.

پارسا فروتنانه خندید و پاسخ داد: من مسافرم و تاوان هر سفرم پای افزاری بود. هرباری که از سفر بر گشتم پای افزار پیشینم تنگ شده بود و هر بار دانستم که قدری بزرگ ترشده ام. هزاران جاده را پیمودم و هزاران پای افزار را دور انداختم تا فهمیدم بزرگ شدن بهایی دارد که باید آن را پرداخت.

حالا پابرهنگی ،پای افزار من است؛ زیرا هیچ پای افزاری دیگر اندازه ی من نیست.

"خانم عرفان نظر آهاری "



گشاده دست باش، جاری باش، كمك كن (مثل رود) • 

 باشفقت و مهربان باش (مثل خورشید) •

اگركسی اشتباه كرد آن رابپوشان (مثل شب) •

 وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ) •

 متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك) •

 بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا ) •

اگرمی خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آینه مثل عشق خدائی که در دل عاشقانه خدائی هست


حكایت

نقلست که شاه را دختری بود پادشاهان کرمان می خواستند . سه روز مهلت خواست و در آن سه روز در مساجد می گشت تا اینکه درویشی را دید که نماز نیکو می کرد . شاه صبر کرد تا از نماز فارغ شد گفت ای درویش اهل داری ؟ گفت نه ، گفت زنی قرآن خوان می خواهی ؟ گفت مرا چنین زن که دهد؟ که سه درم بیش ندارم ! گفت من دهم دختر خود به تو، این سه درم که داری یکی به نان ده و یکی را به عطر و عقد نکاح بند . پس چنان کردند و همان شب دختر به خانه فرستاد دختر چون در خانه درویش آمد نانی خشک دید بر سر کوزه آب نهاده ، گفت این نان چیست ؟ گفت دوش بازمانده بود به جهت امشب گذاشتم . دختر قصد کرد که بیرون آید. درویش گفت دانستم که دختر شاه با من نتواند بود و تن در بی برگی من ندهد . دختر گفت ای جوان ، من نه از بی نوایی تو می روم که از ضعف ایمان و یقین تو می روم که از دوش باز نانی نهاده ای فردا را اعتماد بر رزق نداری و لکن عجب از پدر خود دارم که بیست سال مرا در خانه داشت و گفت ترا به پرهیزگاری خواهم داد . آنگه به کسی داد که آنکس به روزی خود اعتماد بر خدای ندارد . درویش گفت این گناه را عذری هست گفت ، عذر آنست که در این خانه یا من باشم یا نان خشک


مرا به در گاهت بپذیر

خدای من!

می‌خواهم در این شبهای عزیز،

آسمانی شوم ،

رها شوم ،

سجده ات کنم ،

در فضای لایتناهی رحمتت معلق شوم ،

و تو را با کاملترین و بی نظیر ترین نامها و صفاتت فریاد بزنم .

مرا در آغوش پر مهرت بگیر و در این ماه درونم را بشوی و تطهیر کن .

معبودم ! تشنه راز و نیازم ،مرا به در گاهت بپذیر .

 

مسلمان

روزى پیامبر اكرم صلى ‏الله ‏علیه ‏و آله از راهى عبور مى ‏كرد. در راه شیطان را دید كه خیلى ضعیف و لاغر شده است. از او پرسید: چرا به این روز افتاده ‏اى؟ گفت: یا رسول ‏الله از دست امت تو رنج مى ‏برم و در زحمت‏ بسیار هستم . پیامبر فرمودند: مگر امت من با تو چه كرده ‏اند ؟ گفت: یا رسول ‏الله، امت ‏شما شش خصلت دارند كه من طاقت دیدن و تحمل این خصایص را ندارم .اول این كه هر وقت ‏به هم مى‏ رسند سلام مى ‏كنند. دوم این كه با هم مصافحه - دست دادن- مى ‏كنند. سوم آن كه ، هر كارى را كه مى‏ خواهند انجام دهند «ان‏ شاء الله» مى ‏گویند ، چهارم از این خصلت ها آن است كه استغفار از گناهان مى ‏كنند ، پنجم این كه تا نام شما را مى‏ شنوند صلوات مى‏ فرستند و ششم آن كه ابتداى هر كارى « بسم الله الرحمن الرحیم‏» مى‏ گویند.

شیرینی عبادت

گویند در بنى اسرائیل ، مردى بود كه مى ‏گفت : من در همه عمر ، خدا را نافرمانى كرده‏ ام و بس گناه و معصیت كه از من سر زده است ؛ اما تاكنون زیانى و كیفرى ندیده ‏ام. اگر گناه ، جزا دارد و گناهكار باید كیفر بیند ، پس چرا ما را كیفرى و عذابى نمى ‏رسد! ؟
در همان روزها ، پیامبر قوم بنى اسرائیل ، نزد آن مرد آمد و گفت :
خداوند ، مى‏ فرماید كه ما تو را عذاب‏ هاى بسیار كرده ‏ایم و تو خود نمى ‏دانى ! آیا تو را از شیرینى عبادت خود ، محروم نكرده ‏ایم ؟ آیا در مناجات را بر روى تو نبسته ‏ایم ؟ آیا امید به زندگى خوش در آخرت را از تو نگرفته ‏ایم ؟ عذابى بزرگ‏تر و سهمگین ‏تر از این مى ‏خواهى
؟




دعا

زنی با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه اش بی غذا مانده اند.مغازه دار با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت : آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پولتان را می آورم مغازه دار گفت : نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفتگوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت : ببین خانم چه می خواهد خرید این خانم با من. خواربار فروش با اکراه گفت : لازم نیست خودم میدهم. فهرست خریدت کو؟ زن گفت : اینجاست.مغازه دار از روی تمسخر گفت : فهرست را بگذا ر روی ترازو به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر. زن لحظه ای مکث کرد و با خجالت از کیفش تکه کاغذی در آورد وچیزی رویش نوشت و آن راروی کفه ی ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پایین رفت.خواربار فروش باورش نشد.مشتری از سر رضایت خندید و مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ترازو کرد کفه ترازو برابر نشد آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند. در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت تا ببیند که روی آن چه نوشته شده است. روی کاغذ ، فهرست خرید نبود دعای زن بود که نوشته بود : ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری خودت آن را برآورده کن. مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد. زن خداحافظی کرد و رفت و با خود می اندیشید که فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است.

حكایت

جنید بغدادى ، مریدى داشت كه او را از همه عزیزتر مى‏داشت .  دیگران را غیرت آمد .شیخ به فراست بدانست ، گفت : ادب و فهم او از همه زیادت است ، ما را نظر بر آن است ، امتحان كنیم تا شما را معلوم شود . فرمود : تا بیست مرغ آورید و گفت : هر مریدى یكى را بردارید و جایى كه كس شما را نبیند بكشید و بیاورید ، همه برفتند و بكشتند و باز آمدند ، الاّ آن مرید كه مرغ زنده بیاورد .شیخ پرسید : چرا نكشتى ؟ گفت : از آن كه شیخ فرموده بود كه جایى باید كه كس نبیند و من هرجا كه مى‏رفتم حق تعالى مى‏دید .  جنید گفت : دیدید كه فهم او چگونه است و از آن دیگران چگونه ؟ ! همه استغفار كردند

حكایت

مى‏گویند : گروهى براى مقصدى بار سفر بستند ، راه را گم كردند ؛ به محلّ بنده‏اى از بندگان حق رسیدند كه از دیوان و غولان آدم‏نما فرار كرده و به كنجى به عبادت و تصفیه باطن مشغول بود . فریاد زدند اى بنده حق ! ما راه را گم كرده‏ایم ، چنانچه مى‏دانى بنمایان !با سر به سوى آسمان اشاره كرد ، مردم قصدش را درك نكردند . گفتند : ما راه را از تو مى‏پرسیم آیا جواب ما را مى‏دهى یا نه ؟ گفت : بپرسید اما زیاده‏روى در سخن نداشته باشید ، روز رفته برنمى‏گردد و عمر گذشته بدست نمى‏آید ، طالب حق باید سرعت در بدست آوردن داشته باشد .قوم از سخن او تعجّب كردند ، گفتند : اى بنده حق ! خلایق بر چه مبنایى نزد پروردگار محشور مى‏شوند ؟ گفت : بر نیّاتشان ، گفتند : ما را وصیّت كن . گفت : به اندازه سفرتان توشه بردارید كه بهترین توشه ، آن است كه انسان را به خواسته‏اش برساند . آن گاه راه را به آنان نشان داد و به محل عبادت خود برگشت !! 

راهب

عبدالواحد بن زید مى‏گوید :به محل عبادت عابدى از وارستگان سرزمین چین گذر كردم صدا زدم : اى راهب !جواب نداد ، دو مرتبه صدا كردم پاسخ نداد . بار سوّم صدا زدم . سر بیرون كرد و گفت : من راهب نیستم ، راهب كسى است كه از خدا بترسد و كبریاییش را تعظیم كند ؛ بر بلایش صبر و به قضایش راضى شود ، بر آلائش حمد و بر نعمت‏هایش شكر گزارد ؛ در برابر بزرگى و جلالش تواضع كند و در پیشگاه عزّتش ، صورت ذلّت به خاك بگذارد ؛ به قدرتش تسلیم شود و در برابر مهابتش خضوع كند ؛ در حساب آن حضرت اندیشه كرده و در عقابش تعقّل كند ؛ روزش را روزه بدارد و شبش را به عبادت بیدار باشد ؛ آتش فردا را فراموش نكرده و جبّاریّت حق را از یاد نبرد . این صفات در هركس باشد راهب است . اما من سگ هارى هستم كه نفسم را در این صومعه حبس كرده‏ام ، تا مردم را گاز نگیرد و زخمى نكند !!به او گفتم : چه چیزى عباد را از اللّه ـ پس از این كه او را شناختند ـ جدا مى‏كند . گفت :اى برادر ! علّتى براى جدایى خلق از خدا جز حبّ دنیا و زینت آن نیست ؛ زیرا دنیا محل معاصى و گناهان است و عاقل كسى است كه عشق دنیا از دل پاك كند  و از گناه به خدا توبه آرد  و به آنچه او را به حق نزدیك مى‏كند روى آرد. 

عاقبت یه مرد بایه زن شوهر دار!!!

www.funshad.com|بزرگترين سايت تفريحي ايرانيان

 

 

 www.funshad.com|بزرگترين سايت تفريحي ايرانيان

 

www.funshad.com|بزرگترين سايت تفريحي ايرانيان

 

www.funshad.com|بزرگترين سايت تفريحي ايرانيان

 

www.funshad.com|بزرگترين سايت تفريحي ايرانيان

رسم خواستگاری...........!!!!

بزرگترین سایت تفریحی ایرانیان www.funshad.com بزرگترین سایت تفریحی ایرانیان www.funshad.com بزرگترین سایت تفریحی ایرانیان www.funshad.com بزرگترین سایت تفریحی ایرانیان www.funshad.com بزرگترین سایت تفریحی ایرانیان www.funshad.com بزرگترین سایت تفریحی ایرانیان www.funshad.com بزرگترین سایت تفریحی ایرانیان www.funshad.com بزرگترین سایت تفریحی ایرانیان www.funshad.com بزرگترین سایت تفریحی ایرانیان www.funshad.com بزرگترین سایت تفریحی ایرانیان www.funshad.com

پسرها وتقلب در امتحانات

بزرگترین سایت تفریحی ایرانیان www.funshad.com

حتی اگر تجهيزاتتان را بگيرند
 

بزرگترین سایت تفریحی ایرانیان www.funshad.com

حتی اگر تفتيش بدنيتان کردند

بزرگترین سایت تفریحی ایرانیان www.funshad.com

تک تک لباسهايتان را وارسی کنند

بزرگترین سایت تفریحی ایرانیان www.funshad.com

و شما را بی دفاع مقابل برگه امتحان بگذارند

بزرگترین سایت تفریحی ایرانیان www.funshad.com

باز هم ميتوانيد...!!!

بزرگترین سایت تفریحی ایرانیان www.funshad.com

 

عکس خنده حیوانات

برای دین تمام عکسها روی ادامه مطلب کلیک کنید

 













ادامه نوشته

عکسهای طنز!!!!!

برای دید ن بیشتر عکسهای طنز روی ادامه مطلب کلیک کنید

 








ادامه نوشته