عكس فانتزي

http://images.fanpop.com/images/image_uploads/Cloud---Tifa-final-fantasy-680702_1280_769.jpg

ادامه نوشته

خداي خوب من.....

بارالها:

مرا در پناه خودت محافظت بفرما

کاش میتونستیم در کنار سنگریزه هایی که بما اصابت میکنند

صخره های عظیم پنهان را نیز ببینیم

یا رب

آگاهی ده که در راه نیفتیم

بینایی ده که در چاه نیفتیم

بنمای ره که ره نماینده تویی

بگشای در که در گشاینده تویی

ما دست به هیچ دستگیری ندهیم

عالم همه فانیند و پاینده تویی

ایستگاه دنیا

بسم الله نور

 

از اتوبوس پیاده شد و به سمت پارک رفت. وقتی به در ورودی پارک رسید، نگاهی عمیق به پارک، به درختان و آسمانش انداخت؛ خواست که وارد پارک شود و کمی در آنجا قدم بزند و خاطراتش را مرور نماید اما نگاه درختان پارک اینگونه می‏نمود که از آمدنش به آنجا ناراضی بودند؛ بادی عجیب از سمت پارک به سویش می‏دمید. از تصمیمش منصرف شد، حس کرد که طبیعت پارک، او را نمی‏پذیرد. خود منتظر چنین برخوردی بود به سمت ایستگاه مترو به راه افتاد.

 

***

وقتی وارد قطار شد درهای قطار بسته شدند. گویی قطار منتظر او بود تا حرکت نماید. در داخل قطار جایی برای نشستن پیدا کرد.

نشست و چشمانش را بست و به خواب عمیقی فرو رفت.

***

صدایی مهربان او را از خواب بیدار می‏کرد: ((بیدار شو پسرم.))

چشمانش را گشود، پیرمرد خوش‏سیمایی را دید که به او لبخند میزند.

-         پسرم! ببخشید بیدارت کردم ایستگاه بعدی باید پیاده شوی. گفتم نکند خواب بمانی!

-         تشکر آقا.

قطار ایستاد و پیرمرد به سمت قطار رفت تا پیاده شود. در این حین پسرک به اطرافش نگاه کرد، کسی به جز پیرمرد آنجا نبود! به خودش گفت: (( از کجا می‏دانست که من می‏بایستی ایستگاه بعد پیاده شوم.))

تا خواست پیرمرد را صدا بزند، درهای قطار بسته‏شدند و پیرمرد را دید که بیرون از قطار با او خداحافظی می‏کند. در این فاصله کوتاه توانست اشک‏های پیرمرد را نیز ببیند. ناگهان صدایی در داخل قطار گفت: ((ایستگاه بعد برزخ.))

ترس تمام وجود پسرک را فراگرفت. در کابین‏های قطار شروع به دویدن کرد، تا به راننده قطار برسد و از او بخواهد تا قطار را نگه دارد. اما قطار پایانی نداشت. شروع کرد به اشک ریختن و خودش را دیوانه‏وار به اتاقک قطار می‏کوبید. فریاد می‏زد نگه دارید، نگه دارید، من برای رفتن آماده نمی‏باشم، من هنوز جوانم، من می‏بایست جبران کنم.

دیگر توانی نداشت بر روی کف قطار نشست و زیر لب گفت: (( چه کنم با این همه گناه))

انگار هرچه قطار جلوتر می‏رفت اعمال خود، چه خوب و چه بد را بهتر درک می‏کرد.

لحظه‏ای به خودش آمد: (( اینجا آخر کار نیست، پیرمرد من را بیدار نکرد که فریاد بزنم، خدا خود خواسته‏است که من در اینجا باشم، خدا خود خیر و صلاح من را در این دیده، می‏بایستی به او توکل کنم، زمان کمی به من داده شده تا با خدای خویش رازو نیاز کنم، از او طلب مغفرت نمایم، پسر وجدت کجا رفته، امیدت کجا رفته، او رحمان و رحیم است ....................... ))

دستانش را تا آنجا که می‏توانست بالا برد، چشمانش را بست و فریاد زد: (( خدایا راضیم به رضای تو............))

کسی او را تکان می‏داد:

-         بیدارشو! ایستگاه آخر!

پسرک چشمانش را باز کرد. مسافران در حال پیاده‏شدن از قطار بودن.

روبروی خود روی دیوار قطار تابلویی را دید که روی آن نوشته بود:


گزیده‏ای از نهج‏البلاغه:

 

به خاطر داشته باش

 

آرام باش، توکل‏کن، تفکر کن

 

سپس آستین‏ها را بالا بزن

 

آنگاه دستان خدا را می‏بینی

 

که زودتر از تو دست به‏کار‏شده‏است.

 

 

اشک در چشمانش جمع‏شد. خدا را شکر کرد و در ایستگاه دنیای درونش دوباره پیاده‏شد .


جالب و خواندنی

وزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...
خشکه متعصبی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آما
ده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده  فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات; رو بشکنی!!!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!
   
 
نتیجه :  آنکه می تواند انجام می دهد و آنکه نمی تواند انتقاد می کند .
 جرج برناردشاو

سر بلند !

حضرت ابراهیم به همراه فرزندش اسماعیل بعد از وداع با هاجر به راه افتادند، در راه شیطان به پیش اسماعیل آمد و گفت: آیا می دانی كه پدرت تو را كجا می برد؟ فرمود به میهمانی دوستش می برد. گفت قضیه این طور نیست او تو را می برد تا بكشد و می گوید كه خداوند آسمانها و زمین در خواب به او دستور داده است كه: « فرزند خود را در راه من قربانی كن ».

اسماعیل جوان فرمود: اگر این كار فرمان الهی است، جان اسماعیل نثار خالق جهان و فدای پدرم.

هنگامی كه به منی رسیدند ابراهیم با حزن و اندوه فراوان بر زمین نشست و كارد وریسمان را بر زمین نهاد و اسماعیل رعنا را در كنار خود نشاند. اسماعیل كه خواست حزن و اندوه پدر را كم كند رو به پدر كرد و فرمود: پدر جان! سه حاجت دارم:

اول اینكه دست و پای مرا محكم ببند تا دست و پا نزنم و لباسهای خودت را بالا بزن تا خون آلود نشود كه مادرم آن را ببیند و دلگیر و غمگین شود.

دوم اینكه كارد خودت را تیز كن و هر چه زودتر بر گلوی من بكش تا مرگم آسان گردد.

و سوم اینكه وقتی به خانه برگشتی سلام مرا به مادرم برسان و پیراهنم را برای مادرم ببر كه این كار حزن و اندوه او را بر طرف می سازد وسبب دلخوشی او می گردد.

ابراهیم گفت: ای نور دیده ام، جگر گوشه ام، تو در راه اطاعت فرمان و امر خداوند برای من بهترین یاوری، سپس جوان رعنای خود را برای آخرین بار به آغوش كشید و به سینه فشرد و در حالی كه او را می بوسید و می بویید هر دو می گریستند.

ابراهیم اسماعیلش را به پهلو روی زمین خواباند و بازوهایش را محكم بست و كارد را بر گلوی نازك فرزندش گذاشت، اسماعیل گفت: پدر جان! صورت مرا بپوشان زیرا هنگامی كه به من می نگری ممكن است دلت به حالم بسوزد و این كار مانع از اجرای فرمان خداوند گردد. ابراهیم چنان كرد و سپس كارد را بر گردن او گذاشت و با نام خدا فشار داد ولی رگهای گردن اسماعیل بریده نشد، كارد به اذن خدا برندگی خود را از دست داده بود. در همین لحظه فرشته وحی بر ابراهیم نازل شد و گفت: ای ابراهیم! تو از امتحان الهی سر بلند بیرون آمدی اكنون ریسمان از دست و پای اسماعیل باز كن و به جای او سر این حیوان را ببر.

ابراهیم گوسفندی را در كنار خود مشاهده نمود، ریسمان را از دست و پای فرزندش گشود و او را به آغوش كشید و شكر خداوند مهربان را به جای آورد.    

از درخت بیاموزیم

از درخت بیاموزیم استقامت را
از درخت بیاموزیم كه نه تنها در برابر بی آبی و كم آبی از پای در نمی آید ،بلكه برای به دست آوردن آب ،
ریشه های خود را عمیق تر میكند و در نتیجه در مقابل طوفان و باد های شدید نیز مقاوم تر میگردد
از درخت بیاموزیم كه در جنگل با وجود كمبود نور و رقابت با دیگر درختان ، قد خود را برافراشته می كند
تا برای بهره مند شدن از نور الهی از دیگر رقیبان پیشی بگیرد
از درخت بیاموزیم سازگاری را كه در مسیر تكامل خود ، سرما را با سوزنی شكل كردن برگها تحمل
میكند و گرما را با ضخیم تر كردن برگها و ذخیره آب برای روزهای سخت
از درخت بیاموزیم كه همیشه رنج تازیانه آفتاب و سوزش گرمای كویری را تحمل كرده تا لذت سایه
انداختن بر سر دیگر مخلوقات را بچشد
از درخت بیاموزیم و همچون او بر لب زمزمه كنیم كه :من درختم ساقه ام نقش ستونی است به ایوان فلك
یك دو صد رنگ به درختم
من درختم
تشنگی عمق دهد ریشه در خاك مرا
آفتاب گر ندهد نور تن پاك مرا
تن من خم نشود
لحظه ای عزم مرا كم نشود
سر خود را به فلك دارم و چشمم به ملك
قد خود اوج كنم تا كه به نوری برسم
من درختم
تكیه بر دگری جمله حرام است مرا
خود تكیه گاهم بر زمین خورده پناهم...
                                                                                                     منبع : مجله موفقیت

فقط مرا پرستش کنید!

به نام خالق بی همتا

جوانی بود مغرور و مست از گناه، دلخوش به دنیا، گریزان از خدا.

روزی خود را از گناهی محفوظ داشت، با خود گفت ای خدای نادیده این کار را فقط برای تو کردم، غروب هنگام بود، ناگهان پاهای جوان لرزید، به زمین افتاد، بلور اشک با فشار بغض از چشمانش جاری شد، نا خود آگاه روی دلش را به جانب خدا کرد و گفت:

خدایا فرسنگها از تو دورم آیا صدایم را می شنوی؟

سر به زیر افکند و گفت: خدایا خیلی گنه کارم، آلوده ام، گریه امانش نمی داد.

با صدایی لرزان گفت خدایا منو ببخش.

ناگهان همه جا پیش چشمانش سفید شد، قطره های نور از آسمان بر سرش باریدن گرفت.

انگار زمان از حرکت باز ایستاده بود، گریه اش شدت گرفت، شانه هایش می لرزید، دیگر نمی توانست خود را کنترل کند، گریه اش به هق هق تبدیل شده بود، جوان نزدیک به یک ساعت گریست و فقط می گفت خدایا مرا ببخش.

بعد که آرام شد حس کرد تغییر کرده، به بالین رفت و راحت خوابید. صبح که چشمانش را گشود یاد خدا افتاد، آمد آب بنوشد یاد خدا افتاد، درختان را دید یاد خدا افتاد، پرندگان و گلها انسانها آسمان زمین سنگ هر کجا می نگریست خدا را می دید.

جوان گفت: خدایا با من حرف بزن، ندایی شنید که گفت قرآن بخوان،

اینچنین خدا دست جوان را گرفت و با خود برد، آری دلش را ربود.

جوان گفت : خدایا چه خواسته ای از من داری؟ ندا رسید: فقط مرا بپرست و از من بخواه.

خدایا شکر و سپاس فقط لایق توست، همه ما را ببخش و بیامرز و به راه خودت دعوت کن.

عهد

به نام خالق پروانه ها

در زمان حضرت عیسی، زنی بود با خدا و پرهیزگار. وقت نماز که فرا می رسید هر کاری را رها می کرد و مشغول نماز میشد.

روزی مشغول پختن نان بود که وقت نماز فرا رسید. این زن دست از نان پختن کشید و مشغول نماز شد. چون به نماز ایستاد، شیطان در وی وسوسه کرد و گفت. ای زن! تا تو از نماز فارغ شوی همه نان های تو می سوزند.

زن در دل خود جواب داد: اگر همه نان ها بسوزد، بهتر است تا این که روز قیامت تنم به آتش دوزخ بسوزد و مورد عذاب خدا قرار بگیرم.

شیطان بار دیگر وسوسه کرد که: ای زن! پسرت در تنور افتاد و بدنش سوخت. زن در دل جواب داد: اگر خدا مقدر کرده است که من در حال نماز باشم و پسرم در آتش تنور بسوزد، من به قضای خدا راضیم و نماز خود را رها نمی کنم. اگر خدا بخواهد او را از سوختن نجات می دهد.

در این حال شوهر زن از راه رسید، زن را دید که مشغول نماز است و تنور هم روشن می باشد. درون تنور نان ها را دید که پخته شده ولی نسوخته است و فرزندش را دید که درون تنور در میان آتش بازی می کند و به قدرت خدا آتش در او اثر نداشت.

وقتی زن از نماز فارغ شد دست او را گرفت و نزدیک تنور آورد و گفت: داخل تنور را نگاه کن. زن دید که فرزندش سالم و نان ها پخته شده اند. زن فورا سجده شکر به جای آورد و خدا را سپاسگذاری نمود.

شوهر فرزند خود را برداشت و پیش حضرت عیسی برد و داستان را برای ایشان تعریف نمود.

حضرت عیسی به او فرمود: ای مرد! برو و از همسرت بپرس چه کار مهمی کرده و با خدای خود چه رابطه ای داشته است؟ این زن کارهای پیامبران را می کند.

مرد پیش همسرش برگشت و از او سوال کرد. زن در جواب گفت: من با خدای خود عهد کرده ام تا زنده ام چند عمل نیک را انجام دهم:

- عهد کر ده ام همیشه نماز خود را در اول وقت می خوانم.

- اگر کسی به من ستم کرد و مرا دشنام داد کینه او را در دل نگیرم، و او را به خدا واگذارم.

- هیچ وقت گدا را از در خانه ام مایوس بر نگردانم.

- در کارهای خود به قضای خدا راضی باشم.

- همیشه کار آخرت را بر دنیا مقدم بدارم.

منبع: کتاب شیطان مامور گمراهی. خانم فرشته مهری   

خدا

به نام خداوندی كه جز او معبودی نیست

او خدای یكتایی است که معبودی جز او نیست، دانای آشکار و نهان است، و او بخشنده و مهربان است! او خدای یكتایی است که معبودی جز او نیست، سلطان عالم است، پاک است از هر عیب، امنیت بخش دلهای هراسان است ، مراقب همه چیز است، قدرتمندی شکست‌ناپذیر است، با جبروت و عظمت است؛ خداوند پاك است از آنچه شریک برای او قرارمی‌دهند! او خداوندی است، خالق، آفریننده‌ای بی‌سابقه، و صورتگری بی‌نظیر؛ بهترین نامها از آن اوست ؛ آنچه در آسمانها و زمین است تسبیح او می‌گویند؛ و او عزیز و حکیم است!

«سوره مباركه الحشر 22-24»

شادمانه جستجو کن !

یا هو ...

مردی برای مشاوره نزد دانشمندی رفت. به او گفت عاجزانه دنبال کار می گردم و پیدا نمی کنم یا اگر دست به کاری میزنم موفقیت آمیز نیست.

دانشمند به او گفت: عاجزانه دنبال کار نگرد شادمانه جستجویش کن! انسان نباید استغاثه یا استدعا کند بلکه باید مدام سپاس بگزارد که خواسته خود را پیشاپیش ستانده است.

مشکل تو کلماتی است که بکار می بری و بعد آنها تبدیل به افکار می شوند و بعد با آنها مواجه می شوی.

نوع احساس قبل از انجام هر کار بسیار مهم است چون رخداد آینده را رقم می زند. همه این تجربه را دارند که وقتی با احساس خوب دنبال چیزی می گردند نتیجه آن با زمانی که احساس بد دارند بسیار متفاوت است.

خرسندی و احساس خوب یک راز بزرگ برای موفقیت است.

اشتباه رایج اینست که همه انتظار دارند پس از پیروزی و نیل به هدف احساس خوبی داشته باشند.

کلمات و افکار ما دقیقا مانند اجزا و اشکال طراحی و نقشه کشی هستند که ابتدا و پیشاپیش کشیده می شوند و بعدا تبدیل به اشیاء و ساختار می گردند.احساس در اینجا نقش قدرت و کشش را ایفاء می کند.

وقتی پیش درآمدها را خوب بشناسیم به قدرت کنترل و خلاقیت زندگی پی می بریم. لحظه حال لحظه پی ریزی برای رخدادهای پیش رو است و آنچه اکنون با آن مشغولیم کاشت گذشته است.

اگر به اهمیت و کارآمدی عالی خرسندی و احساس خوب پی ببریم لحظه ای آنرا رها نخواهیم کرد. متاسفانه درگیر بودن با احساس بد برای انسان نوعی عادت شده است چون از کودکی با این غلط رایج مواجه بوده ایم که زندگی دشوار و پر از ناراحتی است.  

حتی اگر احساس بدی به هر دلیلی داریم تغییر آن به آسانی امکانپذیر است. خود داشتن احساس منفی در گذشته و حال ممکن است باعث ناراحتی شود اما فراموش نکنیم

 

زندگی چیزی جز عبور از لحظه ها نیست

و در هر لحظه می توانیم احساس خود را عوض کنیم .

هر لحظه ای لحظه جدید است و می تواند با لحظه قبلی متفاوت باشد .

 

اگر به همه چیز شادمانه بنگرید آنوقت می بینید حتی می توانید از تلخی ها و مصائب زندگی هم نتیجه مثبت بگیرید و لحظه بعدی را به شادمانی بگذرانید.

تلخی یک واقعیت است اما متعلق به همه لحظه ها نیست.

 

منبع : اینترنت

حکایت حضرت یونس و توبه قومش

خدای جهان و جهانیان دوستدار نیاز و سوز درویشان و ناله خستگان او بنده ای را دوست دارد که در او زاری کند و از کردار خویش بدو نالد و خود را دست آویزی نداند و دست از همه وسایل و طاعات تهی بیند . اشک بر چشم روان و ذکر با حضور قلب بر زبان و مهر در میان جان. نبینی که خداوند با قوم یونس چه کرد ؟ آنگاه که درماندند و عذاب و بلا به ایشان نزدیک شد . چون یونس رسیدن بلا را نزدیک دید و قوم خود را وعده عذاب داده بود از خانه و شهر بیرون شد مردم شهر که بامدادان از خانه ها بیرون شدند ابر سیاهی در آسمان دیدند که دود عظیم پراکنده کند و آتش از آن پاره پاره می افتاد ! در آن حال یونس را طلب کردند و نیافتند . گروهی عظیم به صحرا شدند طفلکان را از مادران و پدران جدا کردند تا آنها را گریه و زاری در گرفتند ! پیران سرها را برهنه کردند و به یک باره فغان براوردند و به زاری و خواری زینهار خواستند و گفتند : خدایا گناه ما بزرگ است ولی عفو تو از آن بزرگتر ! خدایا به سزای ما چه نگری .  به سزاواری خود نگر و همگی یک صف ایستادند پس از آن جوانها به صف ایستادند و گفتند خدایا تو ما را فرمودیکه ستم کاران را عفو کنید و از گناه آنان در گذرید خدایا ما همه ستم کاران بر خود هستیم مارا عفو کن و از ما درگذر . صف کودکان آغاز شد همگی یک صدا فریاد براوردند : خدایا تو ما را فرمودی که سائلان را رد نکنیم ما همه سائلیم ما را رد مکن و نا امید مگردان ای فریاد سر نا امیدان ای چاره بیچارگان و ای خدای مهربان عذاب را از ما بگردان . دود و آتش که بالای سر هر صف بود از میان رفت و خداوند توبه آنان را پدیرفت این بود که فرمود : ما عذاب رسوائی را در زندگانی این جهان از آنان بازگرفتیم  و تا هنگام مرگ آننان را از متاع این جهانب بهره مند ساختیم .

یا فاطمه الزهرا (س)

 

شیخ بزرگوار کلینی (قدس سرّه) روایت فرموده از جناب زرارة بن اعین که امام صادق (علیه السلام) فرمودند:

تسبیح حضرت فاطمه زهراء(علیها السلام) از مصادیق «ذکر کثیر» است که خداوند متعال در قرآن کریم به آن امر فرموده است. (۱)

بیان: خداوند متعال در قرآن کریم می فرماید: ای کسانی که ایمان آورده اید یاد خدا کنید یاد کردنی فراوان. (۲) 

امام صادق (علیه السلام) در این حدیث شریف می فرمایند: کسی که تسبیح حضرت فاطمه زهراء(علیها السلام) را بگوید به دستور و فرمان موجود در این آیه کریمه عمل کرده و «ذکر کثیر» را که خداوند متعال امر به آن فرموده بجا آورده است.

مجموعه این تسبیح شریف ۱۰۰ عدد می باشد که تشکیل شده از:

 

۳4 مرتبه الله اکبر ، ۳۳ مرتبه الحمدلله ، و ۳۳ مرتبه سبحان الله . 

خدا

«به نام خداوند بخشنده مهربان»

و چون بندگان من، درباره من از تو بپرسند، بگو:

من نزدیکم،

دعای دعا کننده را وقتی که مرا می خواند پاسخ می گویم.

پس باید دعوت مرا بپذیرند و به من ایمان بیاورند تا راه یابند.

سوره مبارکه (البقره 186)

چه کسی واقعا خدا را دوست دارد ؟


مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.

مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:« این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟»...

فرشتـه جواب داد:« می خواهم با این مشعـل بهشت را آتش بـزنم و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد!»

تو را دوست داشته ام

خداوندا! اگر تو را از بیم دوزخ می پرستم، مرا در آتش دوزخ بسوزان و اگر به امید بهشت می پرستم، آن را بر من حرام گردان و اگر تو را برای تو می پرستم، جمال خود را از من دریغ مدار و بگذار زیبایی جاودان را بنگرم.

خدایا! اگر فردا مرا به دوزخ افكنی، فریاد بر آورم كه تو را دوست داشته ام، آیا با دوستان چنین كنند؟

الهی! كار من و آرزوی من از همه دنیا، یاد توست و در آخرت دیدار تو، آن من این است، تو هر چه خواهی كن.

مناجات رابعه عدویه - تذكره الاولیاء عطار نیشابوری

خدایا چرا من؟

قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون (Arthur Ashe) آرتور اشی به خاطر خون آلوده ای كه درجریان یك عمل جراحی درسال ۱۹۸۳دریافت كرد به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد او از سراسر دنیا نامه هائی از طرفدارانش دریافت كرد.

یكی از طرفدارانش نوشته بود :  

چرا خدا تورا برای چنین بیماری دردناكی انتخاب كرد؟

آرتور در پاسخش نوشت :  

در دنیا  ۵۰ میلیون كودك بازی تنیس را آغاز می كنند

 ۵ میلیون یاد می گیرند كه چگونه تنیس بازی كنند

۵۰۰ هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یادمی گیرند

۵۰ هزار نفر پابه مسابقات ‏می گذارند ۵ هزار نفر سرشناس می شوند

۵۰ نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدامی كنند

۴ نفر به نیمه نهائی می رسند و دو نفر به فینال

و آن هنگام كه جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم

هرگز نگفتم خدایا چرا من؟

و امروز هم كه از این بیماری رنج می كشم هرگز نمی توانم بگویم خدایا چرا من؟

زیباترین دست خط دنیا










دست خطی زیبا تر از طبیعت زیبای خدا سراغ دارید ؟

ای کاش قدر داشته هایمان را بدانیم

بنام خدای آسمانها و زمین ...

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درخت ها حرکت می کنند."

مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف های پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشم هایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید."

زوج جوان دیگر طاقت نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"
مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند .



چقدر شبیه خودت میشوی وقتی ...

بنام خدایی که نام و یادش آرامش بخش دلهاست ...

 

چقدر شبیه خودت میشوی وقتی ...

 

·         به ترانه خوانی قلبت گوش می سپاری ... چه زیبا عشق الهی را زمزمه می كند ...

·         سختی های زندگی را با آرامش تدبیر و شجاعت پشت سر می گذاری! زیرا می دانی خدا درسی بیش از ظرفیتت به تو نمی دهد.

·         بر روی صفحه ی ذهنت فقط و فقط لحظه های خوش را نقش میزنی!!

·         هر روز صبح به محض بیدار شدن پیش از هر چیز به خدا سلام می كنی.و به خاطر روز سر شار از معجزه ای كه پیش رو داری تشكر می كنی...!

·         در بد ترین شرایط زندگی هم زمزمه می كنی: آرامش!

·         هر گاه كسی از تو می خواهد كه پندی به او بدهی می گویی: همیشه به خدا توكل كن!  

·         در زندگی ات فقط روزهایی را به حساب می آوری كه حد اقل یك كار خوب انجام می دهی این كار خوب می تواند یك لبخند گرم باشد...!

·         می دانی كه بهترین راه برای شاد زیستن شاد كردن دیگران است...!

·         هر اتفاقی كه در زندگی ات می افتد سعی می كنی از آن درسی بیاموزی. چون میدانی كه خدا بی دلیل آن اتفاق را در زندگی ات قرار نداده است !!!

·         هیچ وقت نگران فردا نیستی . چون ایمان داری كه فردا خیلی خیلی بهتر از امروز است...

·         می دانی كه تنها راه رسیدن به آرامش در این آشفته بازار دنیا این است كه به خدا اعتماد كنی .



پندی از بزرگان

یا هو ...

دشمن ابزار نابود ساختن آدمی را ، در  درون سرای او جست و جو می کند .                      ارد بزرگ

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

خداوند درهای هنر را بر روی دانایان دادگر گشوده است .                                   فردوسی خردمند

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

تا وقتیکه قلب شما نخواهد ، مسلماً مغزتان هرگز به چیزی عقیده پیدا نمی کند .             ویلیام جیمز

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

وقتی «قدرت عشق» بر «عشق به قدرت» غلبه کند، دنیا طعم صلح را می چشد .   جیمی هندریکس


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


ای که در رنج و عذابی ! تو آنگاه رستگاری که با ذات و هویت خویش یکی شوی .                      جبران خلیل جبران


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

میدان پیمان های گسسته ، همچون مردابی دهشتناک است که باید از آن گریخت .                              ارد بزرگ'

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

زمین به دوش خود الوند و بیستون دارد—غبار ماست که بر دوش او گران بوده ست                          .اقبال لاهوری




درد دل با خدا

یا منجی العالمین

سلام ای مهربان پروردگار پاک و بی همتا
خدایا جز تو آیا مهربانی هست؟
گر چه پیمان خودم را با تو شکستم
باورم نمیشه اما
چه زیبا باز من را سوی خود خواندی
عزیزا؛ من گمان کردم که دیگر راه برگشتی برایم نیست
خداوندا مرا البته می بخشی
گمان کردم به جرم غفلت از تو
مرا راندی و در را؛پشت سر بستی
حبیبا!باورش سخت است
اما!تو مرا اینک؛برای آشتی خواندی!!!
به پاس آشتی با تو؛اینک
من خدایا عهد میبندم
از این پس بی شکایت؛دوست خواهم داشت
بی توقع مهر می ورزم
خدایا؛سینه ام را رحمت پاک
گشایش؛ مرحمت فرما
به لبهایم ؛تبسم را
به چشمم؛نور پاکت را
به قلبم؛مهر ورزی را
خداوندا؛بلندای دعایت را عطایم کن
تو معشوق همه عالم
از این پس؛عاشقی را؛پیشه ام فرما
آمین

خدایا راستش من آدمیزادم!!!

نویسنده :  ساناز


یک سرگرمی جالب !

 
اینجا را کلیک کنید.

یک صفحه سیاه ظاهر می شه

ماوس خودتون رو هرجای صفحه و همه جای اون کلیک کنید
ببینید چه اتفاقی میافته

حالا ماوستون رو کلیک کنید و در همون حال به همه جای صفحه بکشید و ببینید چطور می شه

هرچی که شکل گرفت همش هدیه به شما
 


ای عشق همه بهانه از توست

عشق جوان به دختر 
جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.
 
جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .
 
روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .
 
همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))
 
جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خویش نبینم؟ ))


پیام عشق

یا انیس من لا انیس له

ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم
وی مطربان ای مطربان دف شما پرزر کنم

ای تشنگان ای تشنگان امروز سقایی کنم
وین خاکدان خشک را جنت کنم کوثر کنم

ای بی‌کسان ای بی‌کسان جاء الفرج جاء الفرج
هر خسته غمدیده را سلطان کنم سنجر کنم

ای کیمیا ای کیمیا در من نگر زیرا که من
صد دیر را مسجد کنم صد دار را منبر کنم

ای کافران ای کافران قفل شما را وا کنم
زیرا که مطلق حاکمم ممن کنم کافر کنم

ای بوالعلا ای بوالعلا مومی تو اندر کف ما
خنجر شوی ساغر کنم ساغر شوی خنجر کنم

تو نطفه بودی خون شدی وانگه چنین موزون شدی
سوی من آ ای آدمی تا زینت نیکوتر کنم

من غصه را شادی کنم گمراه را هادی کنم
من گرگ را یوسف کنم من زهر را شکر کنم

ای سردهان ای سردهان بگشاده‌ام زان سر دهان
تا هر دهان خشک را جفت لب ساغر کنم

ای گلستان ای گلستان از گلستانم گل ستان
آن دم که ریحان‌هات را من جفت نیلوفر کنم

ای آسمان ای آسمان حیرانتر از نرگس شوی
چون خاک را عنبر کنم چون خار را عبهر کنم

ای عقل کل ای عقل کل تو هر چه گفتی صادقی
حاکم تویی حاتم تویی من گفت و گو کمتر کنم

مولوی رومی

پاورقی
شعر زیبایی تقدیم به تمام کسانی که کیمیای عشق را مرهمی برای زخمهای وجودشان می کنند و با نام زیبایش درمان می کنند دردهای پیدا و پنهانشان را...

جملات مهم برای زندگی

به نام خداوند شادی آفرین
 
بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی" است... مراقب آن باش

دوستانه ترین کلمه "رفاقت" است... از آن سوء استفاده نکن

زیباترین کلمه "راستی" است... با آن روراست باش

زشت ترین کلمه "دورویی" است... یک رنگ باش

ویرانگرترین کلمه "تمسخر" است... دوست داری با تو چنین کنند؟

موقرترین کلمه "احترام" است... برایش ارزش قائل شو

آرام ترین کلمه "آرامش" است... به آن برس

عاقلانه ترین کلمه "احتیاط" است... حواست را جمع کن

دست و پاگیرترین کلمه "محدودیت" است... اجازه نده مانع پیشرفتت بشود

سخت ترین کلمه "غیرممکن" است... وجود ندارد

مخرب ترین کلمه "شتابزدگی" است... مواظب پل های پشت سرت باش

تاریک ترین کلمه "نادانی" است... آن را با نور علم روشن کن

کشنده ترین کلمه "اضطراب" است... آن را نادیده بگیر

صبورترین کلمه "انتظار" است... منتظرش باش

بی ارزش ترین کلمه "انتقام" است... بگذار و بگذر
 
سازنده ترین کلمه" گذشت" است... آن را تمرین کن

پر معنی ترین کلمه" ما" است... آن را بکار ببند

عمیق ترین کلمه "عشق" است... به آن ارج بنه

بی رحم ترین کلمه "تنفر" است... از بین ببرش

سرکش ترین کلمه "هوس" است... با آن بازی نکن

خودخواهانه ترین کلمه" من" است... از آن حذر کن

ناپایدارترین کلمه "خشم" است... آن را فرو ببر

بازدارنده ترین کلمه "ترس" است... با آن مقابله کن

با نشاط ترین کلمه "کار" است... به آن بپرداز

پوچ ترین کلمه "طمع" است... آن را بکش

سازنده ترین کلمه "صبر" است... برای داشتنش دعا کن

روشن ترین کلمه "امید" است... به آن امیدوار باش

ضعیف ترین کلمه "حسرت" است... آن را نخور

تواناترین کلمه "دانش" است... آن را فراگیر

محکم ترین کلمه "پشتکار" است... آن را داشته باش

سمی ترین کلمه "غرور" است... بشکنش

سست ترین کلمه "شانس" است... به امید آن نباش
 
نویسنده : بنده خوب خدا "بیتا "

موانع

یا هو ...

وقتی ایمان داشته باشیم همه چیز به سوی یگانگی با خدا در حرکت است ،

آنگاه موانع دارای معنا و مفهوم و به شکل متفاوتی خواهند بود .

از دیدگاه بشری این موانع بازدارنده هستند ،

اما در بینش الهی آگاهانه و آموزنده اند .

« امانوِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِئل»



اقاي محمدصالح توكلي و میثم توکلی و علیرضا قاسمی و پژمان یاوری پناه و امین خیمه کبود و....

 پژمان و مهدي
ادامه نوشته

مرگ

بعضی اوقات
یادم می رود که
روزی نفسی که فرو رفت
دیگر بر نخواهد آمد
و خواهم مرد
یادم میرود که مراقب اعمالم باشم
چون شاید دیگر فردایی برایم نیاید
باید بیشتر مراقب باشم
خدایم کمکم کن

یاد خدا

در پاسخ دوست عزیز بنده خدا

دوست عزیزم بنده خوب خدا
سلام
برای خواندن نماز در اول وقت کافیه که بین خدا و سایر اشخاص و کارها اونی رو  که بیشتر دوست داری انتخاب کنی. اگر خدا رو بیشتر از همه دوست داری اول خدا رو یاد کن بعد سایر کارها و اشخاص رو ولی اگه ( دیگه اینجا رو نمیگم چون ممکن نیست کسی واقعاً نماز خون باشه و خدا رو بیشتر از همه چیز دوست نداشته باشه و خدا براش با اهمیت تر از همه چیز نباشه).

بهتره این جمله رو هم همیشه به یاد داشته باشی که شهید رجائی فکر کنم گفتن که :

به نماز نگوئید که کار دارم به کار بگوئید که نماز دارم

...