رفتم دوباره نگاهش کردیم و با هم خارج شدیم . بعد از گذشتن از یک راهرو به یک کتابخانه بزرگ رسیدیم . از خوشحالی لبخند زدم
-مثل این که کتاب خیلی دوست داری؟
-بله خیلی زیاد
بعد از پرسیدن کتاب های مورد علاقه ام منو راهنمایی کرد . از هر قفسه ده جلد کتاب انتخاب کردم و روی میز کنار گذاشتم . الهه خانم گفت که می دهد دست مستخدم که برایم بیاره . من هم فقط یک جلد کتاب رو برداشتم و به اتاق برگشتم
کتاب را روی میز گذاشتم . و یک از پاهای روبیک را کمی از زانو خم کردم و با دست نگه داشتم . بعد یک ربع پای دیگرش را هم خمیده نگه داشتم . دوباره در زده شد گفتم :بفرمایید . ولی کسی تو نیامد . پا را صاف کردم و در را باز کردم پشت در خدمتکاری بود که روز اول دیده بودمش کتاب ها را داخل سبد گذاشته بود . سبد را گرفتم و تشکر کردم و بعد هم سه تا شیشه روغن به من داد که انها را روی کمد کنار تخت گذاشتم . تلویزیون را روشن کردم و صدایش را روی پایین ترین ولوم قرار دادم و کنار روبیک برگشتم. این بار دستش را خم و راست کردم و نگه داشتم احساس کردم استخوان دستانش از پاهایش نرم تره ولی نه آنچنان نرم که بشود به راحتی خم و راستش کرد .
صدای الهه خانم بلند شد :چایی می خوری ؟
-ممنون .
-چیکار می کنی ؟
-دست و پاهای روبیک را ورزش می دهم تا خشک نشه
دستش را کنارش قرار دادم . و به سمت کاناپه رفتم . دستکش هایم را در آوردم و دست هایم را شستم و به اتاق بازگشتم . روی میز یک ظرف میوه و زیر دستی و چاقو و یک سینی همراه با وسایل چای خوری قرار داشت که الهه خانم کنار ان نشسته بود.
کنارش نشستم و تشکر کردم. در سکوت مشغول خوردن شدیم . به این نتیجه رسیدم که اصولا الهه خانم ادم کم حرفی هست .
بعد از خوردن الهه خانم اتاق را ترک کرد. من باز هم پیش روبیک رفتم این دفعه دست ها و پاها او را چرب کردم . به صورتی که به دستگاهها اسیبی نرسد.
در تمام این مدت شروع کردم به زمزمه اشعاری که حفظ بودم . کارم که تموم شد دستها مو شستم و وضو گرفتم . نمی دونستم قبله از کدام طرف هست برای همین به چهار جهت نماز خوندم . البته چادر نداشتم باید یک چادر نماز و یه قبله نما می خریدم .
درجه حرارت و نبض و فشار روبیک را اندازه گیری کردم و کنار ایستادم و نگاهش کردم پلک چشمانش مثل پوست دست و پاش خشکی می زد . داشتم فکر می کردم برای ان چه کار کنم . فکرم به جایی نرسید .
کمی کتاب خواندم ساعت ؟ در اتاق را زدند و یک سینی غذا به دستم دادند . تشکر کردم و وارد اتاق شدم . خدمتکار شب و روز با هم فرق داشت . این دفعه یک خانم مسن خدمتکاری می کرد . خیلی هم خوش رو بود . بعد از شام ترس داشتم از این که با یک مرد تنها تو یک اتاق باشم هر چند که ان مرد بی هوش باشه . فکر کردم اگر یک دفعه به هوش بیاد چی کار کنم . به خودم می خندیدم و سعی کردم بخوابم . اما خوابم نمی برد انقدر کتاب خوندم . پیش روبیک رفتم . نماز صبح خواندم ولی بازم خوابم نمی برد . جام عوض شده بود . اخر رفتم پیش روبیک و دستها مو خیس کردم و به صورت روبیک دست کشیدم و در همین حال باهاش حرف میزدم .
روبیک جان سلام . صبح بخیر اسمم لعیا است منو نمی شناسی . ولی از امروز می خواهیم با هم دوست باشیم می دونم که صدای منو می شنوی پس تو هم توی دلت جواب سلام منو بده .
بعد چند بار به دست و پاهاش را ورزش دادم .. خسته شدم همین که بلند شدم .صدای در امد . سینی صبحانه پشت در اتاق بود .
ان را با تشکر گرفتم و بعد از شستن دستام شروع به خوردن صبحانه کردم . الهه خانم گفته بود که برای عوض کردم ملحفه و لباس ها ساعت ده میان . نگاه به ساعت کردم ساعت نه بود برای خودم یک دست لباس ابی و دامن ابی تیره انتخاب کردم و شال ابی نفتی هم برداشتم و داخل حمام گذاشتم.تو سبد داخل حمام لباس هایم نبود . نمی دونستم کجان . باید از الهه خانم می پرسیدم . بعد از حمّام الهه خانم گفت :لعیا جان میای بیرون پرستار ها امدن
-الهه خانم ببخشید چادرم نیست ؟
-پس صبر کن . بعد در را بست . و رفت .
چند دقیقه بعد اکرم خانم لباس های خودم را مرتب شده به دستم داد . لباس هایم را روی مبل گذاشتم ولی چادرم را سر کردم .بعد از پوشیدن صندل هایی که اکرم خانم جلوی در برای من گذاشته بود از اتاق خارج شدم .
از اکرم خانم پرسیدم :الان کجا بروم ؟
-هر جا دوست داری می خواهید توی سالن بنشینید یا داخل حیاط قدم بزنید .
-الهه خانم چیزی نگفتن ؟
-نه
-چقدر طول می کشه منظورم کارهای روبیک بود ؟
-دو تا سه ساعت
-پس اجازه می دهید بیام آشپزخانه کنار تان یا کمک تان ؟
-اختیار دارید بفرمایید . با او به آشپزخانه رفتم . با اکرم خانم صحبت می کردم .بعد از دو ساعت کار انها تمام شده بود . کنار اتاق روبیک رفتم . دو تا پرستار مرد حدود 3؟ تا 35 سال و معلوم بود بسیار مجرّب و یک پزشک هم همراه شان بود که در تمام مدت استحمام دستگاهها رو کنترل می کرد . وقتی سلام کردم متوجه من شد پرسید :پرستار جدید شما هستید ؟
-بله
-با اینکه یک روز بیشتر اینجا نبودید ولی کارتون عالی بود دست و پاهای مریض خیلی فرق کرده چند سال تجربه پرستاری دارید؟
-حساب نکردم . و او فکر کرد مزاح می کنم . خندید
دکتر مسن بود معلوم بود تجربه زیادی داره از حر کاتش و رفتارش با روبیک معلوم بود . انقدر ایستاد م تا انها از اتاق بیرون امدن .
دکتر گفت :این هم مریضتون ما رفتیم تشکر کردم و لی وارد نشدم .
دکتر گفت :نمی روید تو؟
-نه اول استحمام و تعویض لباس بعد ورود . نمی خوام زحمت های شما از بین بره
؟احسنت . بعد رو به الهه خانم گفت :آفرین به انتخابتون دیر گرفتید ولی پرستار عالی و دلسوز و با تجربه ای را گرفتید .
الهه خانم لبخند زد . خداحافظی کردم و از در حمام وارد شدم . بعد از دوش گرفتن به اتاق رفتم . داشتم موهایم را خشک می کردم که یک دفعه یک چیزی به ذهنم رسید اشک هم تر می کنه . یعنی اشک هم می تونه �