هاجر!
بامداد روز دهم ماه ذی الحجه ابراهیم به هاجر گفت با فرزندم باید به مهمانی دوستی بروم. او را لباسی فاخر و جامه زیبا بپوشان. هاجر لباس نو به او پوشاند و روی و مویش را شسته و شانه کرد و او را بوسید و بویید و گفت:
عزیز مادر! نمی دانم که تو را به کدام میهمانی می برند اما از گیسوی تو بوی پریشانی می شنوم. ابراهیم از هاجر کارد و ریسمانی طلبید. هاجر از شنیدن این درخواست فکرش پریشان و آزرده شد و به حضرت ابراهیم عرضه داشت که در میهمانی به این گونه چیزها نیازی نیست.
ابراهیم فرمود: شاید نیاز به قربانی کردن باشد و قربانی کردن بدون کارد و ریسمان سخت و دشوار است. ابراهیم و اسماعیل با هاجر وداع کرده و به راه افتادند.
بعد از گذشت اندک زمانی شیطان به صورت پیر مردی به نزد هاجر آمد و گفت: مرد کهنسالی را دیدم، آیا او را می شناسی؟ هاجر گفت: او شوهرم ابراهیم است. شیطان گفت: همراه او جوانی را دیدم، آیا او را می شناسی؟ هاجر گفت: او فرزندم اسماعیل است. شیطان گفت: ابراهیم را دیدم در حالی که اسماعیل جوان را خوابانده و چاقو را بر حنجره اش گذاشته می خواهد او را ذبح کند. هاجر گفت: دروغ می گویی، ابراهیم مهربانترین مردم است چگونه می خواهد پسرش را ذبح کند؟
شیطان گفت: به خداوند آسمان وزمین و به خدای کعبه قسم می خورم که او اسماعیل را خوابانده بود و می خواست ذبح کند. هاجر گفت چرا می خواست او را ذبح کند؟ شیطان گفت: ابراهیم گمان می کند که خداوند به او امر کرده است. هاجر گفت: بر ابراهیم شایسته است که پروردگارش را عبادت کند. خلیل الرحمن دروغ نمی گوید اگر فرمان خداوند متعال این چنین باشد هزار جان هاجر و فرزندان هاجر فدای حق باد.
درود خداوند بر هاجر حق پرست
درود
گفتند: عشق چیست؟